تبليغاتX
SAXXIFRAGE
"دست خط فرشته ها"

 

"دست خط فرشته ها"

 

فرشته ی بازیگوش، بعضی وقتها به جاهایی سر می زد که

 

پای هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده بود. یک بار با کنجکاوی 

 

به شکم مادری رفت تا با بچه اش که هنوز به دنیا نیامده

 

بود، حرف بزند. با بچه صحبت کرد و حتی برایش آواز خواند،

 

با آن که می دانست صدای او را نمی شنود. بعد هم او را

 

برای لحظه ای ترک کرد و به بهشت برگشت.در گوشه ای

 

از بهشت، سنگ بزرگی بود که سرنوشت همه ی آدمها روی

 

آن نوشته شده بود. فرشته ی بازیگوش سرنوشت بچه را روی

 

سنگ پیدا کرد و خواند و دوباره به طرف پایین پرواز کرد.

 

به کنار بچه برگشت.می خواست سرنوشتش را برایش 

 

تعریف کند اما می دانست که بچه صدای او را نمی شنود.

 

فرشته ی بازیگوش همانجا نشست و به فکر فرو رفت.

 

سرانجام چاره ای پیدا کرد. بچه نمی توانست صدای او را

 

بشنود، اما بعدها وقتی به دنیا می آمد، می توانست

 

چیزی را که او نوشته بود بخواند. پس دستهای بچه را گرفت

 

و با نوک ِ انگشتش، روی کف ِدستهای او،سرنوشتش را

 

نوشت. دستهای بچه آنقدر نرم و لطیف بود که هر خطی که

 

فرشته می کشید، روی آن به جا می ماند. چیزی نگذشت

 

که کف ِ هر دو دست ِ بچه، پر از خط های کج و معوج و

 

شکسته شد، همان خطی که فرشته هابه وسیله ی آن

 

برای هم نامه می نویسند. فرشته ی بازیگوش خیالش

 

راحت شد.  حالا سرنوشت بچه برای همیشه کف دستهایش

 

نوشته شده بود و او وقتی به دنیا می آمد، می توانست

 

از سرنوشتش باخبر شود. فرشته ی بازیگوش با خوشحالی

 

گونه ی بچه را بوسید، از شکم مادر بیرون رفت و به طرف

 

بالا پر کشید. اما یک چیز را فراموش کرده بود، آدمها که

 

نمی توانستند دست خطِ فرشته ها را بخوانند. بعد از آن

 

هم حواسش را جمع نکرد. هر بچه ای که می خواست به

 

دنیا بیاید، کفِ دستش سرنوشتش را روی دستانش می

 

وشت. حالا خطِ فرشته ها کفِ دست همه دیده می شود، 

 

اما کسی نمی تواند آن را بخواند. فقط بعضی ها بلدند

 

خطِ فرشته ها  را بخوانند...

                                                                                                                    

 

                                 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:16 توسط ShadI |
"ما همه آفتابگردانیم"

 "ما همه آفتابگردانیم"

 

 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخید وآدمی رو به خدا. ما همه

 

آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر

 

آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است. و با سیاهی

 

نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش

 

می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود

 

و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

 

 او به من گفت: " وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد،مطمئن

 

 است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت

 

چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا

 

اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.

 

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی

 

زندگی اش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.

 

نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. او با

 

آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می

 

-میرد؛ بدون خدا، انسان."

 

آفتابگردان گفت: " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر

 

آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر "تویی" نمی

 

- ماند. و گفت: من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله هایت

 

 راچگونه پر می کنی؟"

 

 آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان

 

ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

 

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

 

خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: " نام

 

آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را

 

به یاد خدا خواهد انداخت؟"

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... 

 

  

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:48 توسط ShadI |
"خدا ، تو ، من "
"خدا ، تو ، من "

 

خدا: فقط خدا می تواند بی آن که خسته و نا توان شود ، در زندگی

ِبرهنه حضور داشته باشد . بی آن که حضورش در یک خواب ، یک فکر  

یا یک آرزو ضعیف گردد . تنها خدا می تواند بدون نگرانی از خود ، بی

-وقفه نگران زندگی باشد . زندگی ای که به طور شگفت انگیزی ، با

گذر لحظات ازبین می رود . خدا نام آن مکانی است که هیچ وقت

به خاطر بی توجهی ، تیره نمی گردد . خدا نام آن فانوسی است که

بر کرانه ی دریا قرار دارد . و شاید که آن مکان خالی است ، شاید که

آن فانوس از ازل متروک است . اما هیچ اهمیتی ندارد . باید طوری

رفتار کنیم که انگار کسی از آن مکان نگهداری می کند ، انگار کسی

در آن فانوس زندگی می کند . باید به خدا بر روی صخره اش کمک

کنیم. باید هر یک از چهره ها ، امواج ، آسمان ها را به نام بخوانیم

و هیچ یک را فراموش نکنیم .

 

تو : اصلاً نمی توانم تصور کنم که تو را از دست بدهم . اگر تو را از

دست بدهم مطمئناً این ذره ی ناچیز شادی را نیز از دست می دهم

شادی ای که برای نفس کشیدن لازم است . و مطمئناً من این شادی

را از دست خواهم داد : چرا که نه؟ برای آنکه این حالت را برایت شرح

دهم باید درباره اش مثل یک بیماری صحبت کنم : حرارت رویا چند

درجه پایین می آید . نبض روح نا محسوس و نا محسوس تر می شود .

فکر می میرد . و بعد تنها همین زندگی ظاهری باقی می ماند . این

زندگی که هیچ وقت برای هیچ کس زندگی نیست . یک بیماری ِویروسی

که روح را مبتلا می کند . فقدانِ ایمان ، نه فقدان ایمان به خدا بلکه

فقدان ایمان به خودم ، فقدان ایمان ، مثل فقدان قند یا فقدان

گلبول قرمز .

 

من : با آن که قلبم به آسیب پذیری یک سبد توت فرنگی است ،

همواره سبکی موزون روزها را چشیده ام . سبکی که نام دیگر خلوص

است . در دوران کودکی با اخم نگریستن به سقف اتاق یا گوشه ی

پیاده رو ، خیلی بیشتر از کتاب های خردمندانه ای که بعداً خواندم ،

چیزهایی در باره ی جهنم به من آموخت . جهنم این زندگی است .

این زندگی وقتی که دوستش نداشته باشیم . زندگی بی عشق ، زندگی

-ای است متروکه ، خیلی متروکه تر از یک جنازه .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:27 توسط ShadI |
"شادی بی دلیل"

" شادی بی دلیل "

 

گاهی مرا سرزنش می کنند که چرا فقط زیبایی های زندگی را نقاشی

 

می کنم !! قلم من ترازویی که با وزنه ای به اندازۀ یک مژه سیاه رنگ ،

 

کوچکترین وزنه ها را وزن می کند یا کوچکترین روزنۀ امید را با

 

ذره بین نشان می دهد؟

 

اگر من نوشته هایم را نورانی کرده ام ، برای آن است که دیگری را به 

 

اعماق تاریکی فرو نبرم. این نور همه جا نشانۀ احترام به کسی است

 

که نوشته هایم را می خواند.

 

اشتباه من در آن نیست که خیلی در بارۀ عشق حرف می زنم؛ بلکه در

 

آن است که راجع به آن با روشی غیر دقیق سخن می گویم. زیرا فکر

 

می کنم هوش همیشه دنبال دوست داشتن چیزی است ، غایت هر

 

انسان ، یگانه شدن با آسمانی پر ستاره است.

 

برف چون هزاران کلمۀ عاشقانه است که نثار ما می شود . گل سرخ

 

سخنانی آتشین است که خاموش می شوند و آن کسی که موفق به

 

رازگشایی از آن ها می شود، باید دقتی سرگیجه آور داشته باشد.

 

من به جستجوی عشق تا جهنم می روم. شما می توانید درک کنید

 

که پیرامون این روشنایی چقدر باید تاریک باشد تا من شیفتۀ آبی

 

یک گل ادریسی شوم.

 

هنگامی که کودک بودم، دورو برم همه جا شب بود، اما از سیاهی

 

جهان گاه گاهی شعاعی از نور عبور می کرد برای این که در این

 

تاریکی فرو نروم. همچون دیوانه ای به آن می چسبیدم.

 

از ترس اینکه دیوانه شوم، نزدیک بود دیوانه شوم، چرا که در زندگی

 

من عناصری از قصه وجود داشت ... من مادربزرگی داشتم که از

 

خراش گل سرخ مرده بود .                    

 

 

می توانم به شما اطمینان دهم یک گلبرگ گل سرخ آنقدر محکم

 

است که از فرو رفتن کسی در تباهی جلوگیری کند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:44 توسط ShadI |

سال نو مبارک                                      

خدایا تو را قسم به برکت گندمزار

مرا در این سال به گونه ای بساز   

شکل بده ، بتراش ، تا برای صلح بکوشم

هر کجا نفرت است عشق باشم                                          

هر کجا کینه است عفو باشم                                             

هر کجا یأس است امید باشم                                          

و هر کجا غم است شادی باشم

 

چشم در راه کسی هستم ، کوله بارش بر دوش

 آفتابش در دست ، خنده بر لب ، گل به دامن

 پیروز ، کوله بارش سرشار از عشق و امید ، آفتابش نوروز

با سلامش شادی ، در کلامش لبخند ، از نفس هایش گل

می بارد ، با قدم هایش گل می کارد ، مهربان ، زیبا ،دوست

روح هستی با اوست ، قصه سادست معما مشمار

 چشم در راه بهارم آری ...  چشم در راه بهار

 عید همه ی دوستای مهربون و گل خودم مبارک. ایشالا

که سال خوب خوش همراه با سلامتی خودتون و تمام

عزیزانتون داشته باشید                                                     

 

                                         

                                                    

 

                    

 

          

                                                                                                                                                                    

                                        

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:17 توسط ShadI |
" نانا جون و مانا جونم "

 " نانا و مانا "

سلام به همه دوستای مهربونم

امروز می خوام 2 تااز دوستای خوشگلمو بهتون

 معرفی کنم که خییییلی شیرین و دوست

 داشتنی هستن 

اسم این دوستای کوچولوی من هست

نانا و مانا ... نانا خانم کوچولو و آقا مانا 

یه پسر و دختر بامزه که خیلی هم با هم رفیقن

اینم عکساشون ... خیلی دوست دارم بدونم نظر

 شما در مورد این فینگیلی ها چیه


 


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:59 توسط ShadI |
"HAPPY VALENTANE DAY"

 

 “ HAPPY VALENTINE DAY ”

 

 سلام . امیدوارم همگی خوب باشید . این روز قشنگ رو به

همتون تبریک می گم . ایشالا که در کنار عشقتون بهتون

خوش بگذ ره